♡ دفترخاطرات خودمـــُ خودشــ ヅ

این و آن هیج مهم نیست چه فکری بکنند، غم نداریم بزرگ است خدای خودمان :)

امروز ...
مــــن بودمُ تـــــو
با 4 تا خرگوش کوچولوی شیطون
و
یه خونه
با
کــُــلی خاطره. :)




+ یــــلدا مــُــبارک.

نوشته شده در دوشنبه 30 آذر 1394 ساعت 08:34 ب.ظ توسط saniya jooon نظرات |

وقتی میفهمی بهت خیانت شده اولین کاری که میکنی چیه؟
غصه میخوری؟
سعی میکنی بَرِش گردونی؟
از خودت میپرسی چرااا؟ مگه من چی کم داشتم؟ و ...
انکار میکنیُ چشماتو میبندیُ به روی خودت نمیاری؟


وقتی می فهمی بهت خیانت شده، اولین کاری که باید بکنی،
این نیس که غصه بخوری، که کسی که قدر تو رو ندونسته ارزش غصه خوردن هم نداره.
این نیس که سعی کنی بَرِش گردونی،
که کسی که قدر تو رو ندونسته رو باید با یِ اُردنگی از زندگیت پرتش کنی بیرون.
این نیس که بپرسی که چراااااااا؟ مگه من چی کم داشتم؟
که کسی که خیانت می کنه، خودشِ که چیزای زیادی کم داره، نه تو.
این نیس که انکار کنیُ چشماتُ ببندیُ به رویِ خودت نیاری.
اولین کاری که باید بکنی هیچ کدوم از این کارایی نیس که در شانِ هیچ آدمِ با عزت نفسی نیست.
 

باید فورا بری پیشِ یِ پزشک ُ ازش بخوای
برات آزمایشِ بیماری هایی که از طریقِ رابطه یِ جنسی منتقل میشنُ بنویسه.
معمولا ۴ یا ۵ تا بیماری هستن که اگه به پزشک بگی بهت خیانت شده فورا می دونه که باید برات بنویسه.
اگه نمیخوای اینو بگی می تونی بگی رابطه جنسی پرخطر داشتی،
ولی از اونجا که اینجا ایرانهُ اگه تو یِ زنِ متاهل باشی
این جمله می تونه برات دردسرساز باشه از نظر قانونی،
همون بهتره که راستشُ بگی که بهت خیانت شده.
در مورد اچ آی وی (ویروس ایدز) باید آزمایشُ بعد از ۶ ماه باز دوباره تکرار کنی.
ولی در مورد بقیه بیماری ها همون یه بار تست کافیه ُ جواب قطعیه.
مگر اینکه دوباره با طرف رابطه جنسی حتی در حد بوسیدن داشته باشی
که باز باید بعضی از تست ها رو تکرار کنی.
جزییات پزشکی ماجرا رو نمی گم، خودتون یا سرچ کنین یا از پزشک بخواین براتون توضیح بده.
چیزی که می خوام بگم اینه که افرادی که خیانت می کنند معمولا خیانت هاشون سِریالیه،
ینی این کار ُ بارها و بارها تکرار کردن ُ خواهند کرد. (اگرچه ممکنه قسم بخورن که این جوری نبوده)
همین تعدد شرکای جنسی خودش احتمال آلوده بودن پارتنرت ُ در نتیجه خود تو رو بسیار بالا می بره،
حتی اگه رابطه شون فقط در حد بوسه بوده باشه.
همین باعث میشه خودشون ُ در معرضِ بیماری ها ُ ویروس های متعددی قرار داده باشند،
ینی کلکسیون هر چیزی که توو بدن اون شرکای جنسی هست توو پارتنر تو
و در نتیجه ممکنه توو خودِ تو هم وجود داشته باشه.
بزرگترین آسیبی که خیانت پارتنر می تونه به تو بزنه انتقال بیماری ها به توعه،
ویروس هایی که ممکنه تا ابد همراه تو باشن،
تو رو دچار بیماری های خطرناک کنن،
تو رو عقیم و نابارور کنن،
و دردسرهای دیگه برات درست کنن.



لطفا بزرگسالانه رفتار کن.

اولین واکُنِشِت به کشفِ خیانت

باید فِک کردن به سلامتیِ خودت باشه ُ انجام آزمایش های پزشکی مربوطه.


دومین واکنش،
بیرون کردن طرف با یِ اردنگی از زندگیت.
عواطفت اجازه نمیده؟
به یاد خودت بیار که هر بار که پارتنرتو می بوسیدی تُفِ فردی که باهاش بهت خیانت کرده تویِ دهن توعه، :|
با همه یِ ویروس هاش!
چون واقعیت هم همینه.
اونوقت دیگه حتی نمی خوای تماس بدنی باهاش داشته باشی.
حتی دیگه نمی خوای ریخت نحسش ُ ببینی.



لطفا بزرگسالانه رفتار کن. با انکارِ خیانت، به خودت ُ سلامتیت خیانت نکن.


نوشته شده در شنبه 28 آذر 1394 ساعت 12:38 ق.ظ توسط saniya jooon نظرات |

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

نوشته شده در جمعه 27 آذر 1394 ساعت 02:44 ق.ظ توسط saniya jooon نظرات |

خدایا راهی نمیبینم
آینده پنهان است
اما مهم نیست ...
همین کافیست که تو راه را میبینی و من " تو " را
من به معجزه ات ایمان دارم.
:)



+دلم گرفته از بدبیاری هاُ مُشکلاتمون، ولی خدا رُ شکر شکر شکر ...

نوشته شده در دوشنبه 23 آذر 1394 ساعت 11:29 ب.ظ توسط saniya jooon نظرات |

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

نوشته شده در سه شنبه 10 شهریور 1394 ساعت 04:37 ق.ظ توسط saniya jooon نظرات |

از کجا شرو کنم؟

از کجا براتون بگم؟

مَنی که بیش از یــِ سالِ کهِ درست ُ حسابی نمی نویسمُ

گمُـ گور می شَمُ   :|

بعد باز یواشکی از پشت پرده یِ اتاقم به بیرون سرک میکشمُـ با شما دالی می کنم،

از کجا براتون بگم؟

از اینکه از یک سال پیش به این طرف،

سر ُ کله یِ خیالبافی های عجیبُ غریب پیدا شد

و

اتفاقات عجیب و غریب تر،

روزایی به تلـــــخی زهرِمارُ به شیرینی عسل؟

از اینکه از یهِ سال پیش به این طرف

اونقدر اتفاقات عجیبُ غریبُ  تلخُ شیرین توو زندگیم افتاده که گاهی هر هفته َش،

حتی هر دو ساعتِ ش،

خیلی خوب قابلیت رُمان شدن یا فیلم شدن داشته؟

از اینکه یهِ سالِ اخیر ِ من،

پُر از ثانیه هایی بوده کــِ خودم َم هنوز باورشون نکردمــ؟ :|

از اینکه زندگیم واسم شبیه سرزمین عجایب آلیس شده؟

از کجا شرو کنم تا به امروز برسم؟

تا دوباره مِثِ قبل نوشتنُ از سر بگیرم؟

دوباره درونمُ بیرون بریزمُ بیرونمُ آروم کنم؟

از کجا براتون بگم تا به اینجا برسم؟

می خوام برگردم رویِ ریل،

نه به عقب،

که به عقب برگشتنی وجود نداره توویِ زندگی،

اما روی ریل،

رویِ مسیرِ حرکت قبلی.

یهِ سالی کنار ریل تلو تلو زدم.

می خوام برگردم رویِ ریل ُ سُر بخورم به فردا ...

:)



نوشته شده در دوشنبه 1 تیر 1394 ساعت 08:38 ق.ظ توسط saniya jooon نظرات |

گاهی به خودت احترامــ بگذار ...
یک چای داغ بریز داخل زیباترین استکان خانه
یک دانه شیرینی هم بگذار کنارشــ ...
همراه یک آهنگـ دلنشین و به خودت بگو :
بفرمایید ... !
چایتان سرد نشود...!
به خودت، باورت و زندگی اتــ عشق بورز ...
سن و سال ات مشکل عشق نیست
زمان نمی تواند بلور اصل را کدر کند.
مگر آنکه تو پیوسته؛ برق انداختن آن را از یاد برده باشی ...
برای خودت دعا کن که آرامــ باشی، صبور باشی ...
مهم نیست که آخرین زلزله ی زندگی ات چند ریشتر بود.
مهم نیست که در آن زلزله چه چیزهایی را از دست دادی ...
مهم این است که دوباره از نو بسازی زندگی ات و باورت را...
جهانت را ... !!!



+ :)

نوشته شده در سه شنبه 19 خرداد 1394 ساعت 04:17 ق.ظ توسط saniya jooon نظرات |

i love it when you smile, it's cute
:)

نوشته شده در سه شنبه 19 خرداد 1394 ساعت 03:50 ق.ظ توسط saniya jooon نظرات |

خیلی چیزا تو زندگی هس که چون همیشه هس به چشم نمیاد اما وقتی نیس متوجه میشی
که چقدر اون نبودنه آزار دهنده َس و هیچ بودنی جبرانش نمیکنه.

نوشته شده در جمعه 9 آبان 1393 ساعت 10:28 ب.ظ توسط saniya jooon نظرات |

نگران ما نباشید.
ما به ترس عادت داریم.
به ترس از صبح،
خلوتی ظهر
یا شلوغی شب،
ترس از پیاده یا سواره بودن 
ترس از حرفها یا دستها یا تنه ها،
ترس از ماشین های شیک یا موتورها،
و ترس  و خاطره های ترس.
به این هم عادت می کنیم.

اما مردها
آنها عادت ندارند.
پدرها می ترسند.
شوهرها، برادرها، پسرها.
آنها می دانند زن های زندگی شان پر از خاطرات بد و ردّهای نامحرم اند؛
اما خدا را شکر،
اغلب این خاطره ها نامرئی است.
زنها تا جایی که بتوانند پنهانش می کنند و زندگی ادامه می یابد.

+ :|


نوشته شده در جمعه 9 آبان 1393 ساعت 09:50 ب.ظ توسط saniya jooon نظرات |

شهریوری " ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ "  ُ ﻧﻤﯿﻨﻮﯾﺴه ...

ﺛﺎﺑﺖ ﻣﯿﮑﻨه ...

یه شهریوری میخنده حتی اگه غم داشته باشه ...

یه شهریوری دوست خواهد داشت حتی اگه شکست خورده ...

یه شهریوری اعتماد میکنه حتی اگه خیانت دیده باشه ...

یه شهریوری رفیق میمونه با همه نارفیقی ها ...

یه شهریوری دستت ُ میگیره حتی اگه تو اوج رهاش کردن ...

یه شهریوری سرش تو کار خودشه ...

ولی هیچ وقت فک نکن سر از کارات درنمیاره ...!!!

تک تک حرکت اطرافیانش ُ میبینه ُ تجزیه تحلیل میکنه ! حتی کوچیکترینش ُ ...!!!

ولی چون نمیخواد خرابت کنه به روت نمیاره ...!!!

یه شهریوری بی دریغ مهر میورزه ...

مهربونیو جوری در حقت تموم میکنه که ندونی چه جوری جبران کنی ...

اما لازم نیست کار سختی انجام بدی، فقط کافیه خوبیاش ُ ندیده نگیری ُ ترکش نکنی ...




+
هونیا جونم تولدت مبارک. :)

نوشته شده در پنجشنبه 20 شهریور 1393 ساعت 04:46 ق.ظ توسط saniya jooon نظرات |

میشناسم کسانی را که
زیـرِ یک سقف زندگی میکنند
روی یک تخت میخوابنـد...
و سالهاست شناسنامه شان به نام هَم شده ...
اما قلبشان را جایی دورتر از خانه جا گذاشته اند
و من فکر میکنم دیگر هرگز مَحرمِ هم نمیشوند ...
اما تو ...
از دور نگاهم کن ...
صادقانه ...
با همان گیراییِ عاشقانه ات ...
تا ابد فقط به تو فکر خواهم کرد تو محرم مَنی ...
حتی اگر هرگز نامـت به شناسنامه ام نیاید ...



+ این روزها تلخ می گذرد، دستم می لرزد از توصیفش !
   همین بس که :
   نفس کشیدنم در این مرگِ تدریجی، مثل خودکشی است، با تیغِ کُند.

نوشته شده در شنبه 1 شهریور 1393 ساعت 08:31 ب.ظ توسط saniya jooon نظرات |

ﺷﺎﯾﺪ ﺗﻤﺎﻡِ ﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻧﯿﺎﻭﺭﻡ ﺍﻣﺎ ﺑـآرﻫﺎ ﺷﮑﺴﺖ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺍﻡ. ﻣﺜلـآ ﯾﺎﺩﻡ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﺠﺎ ﻭ ﭼﻄﻮﺭ،

ﻭﻟﯽ ﺣﺘﻤﺎً ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭے ﮐﻪ ﺳﻌﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺭﺍﻩ ﺑﺮﻭﻡ ﺯﻣﯿـטּ ﺧﻮﺭﺩﻡ.

ﻭ ﺍﯾﻦ ﺷﺎﯾﺪ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺷﮑﺴﺖِ ﻫﺮ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ

ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺵ ﺑﺎﺷﺪ .

ﯾﺎ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑـآﺭﯼ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﻣﺸﻖ ﺑﻨﻮﯾﺴﻢ ﺍﯾﻦ ﺭﺍ ﺧﻮﺏ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺩﺍﺭﻡ ،

ﺧﺮﭼﻨﮓ ﻫﺎیِ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺭﻭﯼ ﺧﻂ ﻫﺎے ﺩﻓﺘﺮ ﺳﻔﯿﺪﻡ ﻗﺪﻡ ﻣﯽ ﺯﺩﻧﺪ !!!

ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑـآﺭ ﻭ ﺣﺘﯽ ﺩﻭﻣﯿﻦ ﺑﺎﺭﯼ ﮐﻪ ﻏﺬﺍ ﺩﺭﺳﺖ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ ﻣﺰﻩ ﺍﺵ ﻏﯿﺮ ﻗﺎﺑﻞ ِ ﺗﺤﻤﻞ ﺑﻮﺩ.

ﺍﻣﺎ ﭼﺮﺍ ﻫﯿﭻ ﮐﺪﺍﻡ

ﺑﺎﻋﺚ ﻧﺸﺪ ﻧﺎ ﺍﻣﯿﺪ ﺷﻮﻡ ﻭ ﮐﻨﺎﺭ ﺑﮕﺬﺍﺭﻣﺸﺎﻥ؟؟

ﭼﺮﺍ ﺣﺎﻻ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺷﮑﺴﺖ ﻫﺎﯼ ﺟﺪﯾﺪ ﮐﻤﯽ ﻋﻘﺐ ﻧﺸﯿﻨﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ؟

ﺷﺎﯾﺪ ﺩﺭ ﮐﻮﺩﮐﯽ، ﺩﺭ ﻧﻮﺟﻮﺍﻧﯽ ﺑﯽ ﭘﺮﻭﺍ ﺗﺮ ﺑﻮﺩﻡ.

ﺷﺠﺎﻋﺖ ِ ﺑﯿﺸﺘﺮﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﭼﻨﺪ ﺑﺎﺭﻩ ے ﺭﺍﻩ ﻫﺎﯼ ﻣﺨﺘﻠﻒ ﻭ ﻧﺎﺷﻨﺎﺧﺘﻪ ﺩﺍﺷﺘﻢ.

ﯾﺎ ﺷﺎﯾﺪ ﻫـم ﻓﺮﺻﺖ ﺑﯿﺸﺘﺮﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﺯﻣﻮﻥ ﻭ ﺧﻄﺎ. ﺍﻣﺎ ﺣﺎﻻ ﻣﺤﺘﺎﻁ ﺗﺮ ﺷﺪﻩ ﺍﻡ.

ﺷﺎﯾﺪ ﻣﻼﺣﻈﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ. ﯾﺎ ﺷﺎﯾﺪ ﮐﻤﯽ ﻫﻢ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ.

ﺍﺯ ﺷﮑﺴﺖ،

ﺣﺘﯽ ﺍﺯ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﻪ ﺍﺣﺘﻤﺎﻝ ﺷﮑﺴﺖ

ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺑﻪ ﺑﻦ ﺑﺴﺖ ﺧﻮﺭﺩﻧﻢ ﺭﺍ ﺑﺒﯿﻨﻨﺪ ﻭ ﺧﺠـآﻟﺖ ﺑﮑﺸﻢ.

ﺍﯾﻦ ﺗﺮﺱ ﺍﺯ ﺷﮑﺴﺖ،

ﺍﯾﻦ ﺗﺮﺩﯾﺪ

ﺑﺮﺍﯼ ﺷﺮﻭﻉ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻣﻨﺠﻤﺪﻡ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ .

ﻣﺮﺍ ﭘﺸﺖ ﯾﮏ ﺩﺭ ﺑﺴﺘﻪ ﺍﺳﯿﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺻﺪﺍﯾﯽ ﺩﺭﻭﻧﻢ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ:

" ﻣﺮﺍﻗﺐ ﺑﺎﺵ . "

ﺍﻣﺎ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﻢ ﺑﺮﺍے ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩﻥ ﭼﯿﺰﯼ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﺎﯾﺪ ﺷﺠﺎﻉ ﺑﺎﺷﻢ، ﺑﺠﻨﮕﻢ....

ﻓﺮﻗﯽ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﺪ ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻟﻪ ﺍﻡ.

ﺍﺣﺘﯿﺎﻁ ﺷﺮﻁ ﻋﻘﻞ ﺍﺳﺖ ﺍﻣﺎ ﺗﺮﺱ ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﺗﻮﻫﻢ ﺍﺳﺖ، ﯾﮏ ﮐﺎﺑﻮﺱ ﭘﻮﭺ.

ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺑﻮﺱ ﺭﺩ ﻣﯽﺷﻮﻡ. ﻣﯽ ﺩﺍﻧﻢ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺭﻭے ِ ﭘﺎﯼ ﺧﻮﺩﻡ ﻣﯽ ﺍﯾﺴﺘم.



+ :)

+ یِ جایی خوندم خوشم اومد....


نوشته شده در چهارشنبه 1 مرداد 1393 ساعت 11:09 ب.ظ توسط saniya jooon نظرات |

امروز 5 دَفه از خواب بیدارت کردم
اَصن عذاب گرفتم از وقتی بهم گفتی.
کاش میذاشتم لالا تُنی.  :(


+چند روز پیش باهم یه قرارایی گذاشتیم.
 واس قشنگ تر شدن رابطمون.
 50 % قضیه بسته به منه ُ 50 % اسماعیلم....

 
+ضربانِ قلبمُ تو گـَلوم احساس میکنم.
از شِدَت اِش خواب ندارم.
درد ندارم
چیزیم نی ظاهِـرَن.
خوبم. :)
انگار که دلهره داشته باشم
فقط قلبم تند ُ تند میزنه.
:|

نوشته شده در یکشنبه 29 تیر 1393 ساعت 05:31 ب.ظ توسط saniya jooon نظرات |

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

نوشته شده در یکشنبه 29 تیر 1393 ساعت 04:00 ب.ظ توسط saniya jooon نظرات |

امروزَم طبقِ معمول به بهونه مقاله ُ دانشگا رفتم پیش ِ اسماعیل.
از 9 تا همین الان پیشش بودم.

ممنونم مردِ مَن که داری عاشقی میکنی. :)




+
دست هایت مال من...
 با دست های من بنویس...
 با دست های من غذا بخور...
 با دست های من موهایت را مرتب کن....
 با دست های من به زندگی فرمان بده...
 فقط...
 دستهایت را از تَنم برندار....



نوشته شده در یکشنبه 29 تیر 1393 ساعت 03:04 ب.ظ توسط saniya jooon نظرات |

ﺻﺪﺍیِ ﻣـﺮﺩﺍﻧﻪ ﺍﺕ ﺩﻟﻢ ﺭﺍ میلرزاند

ﮔﻮﺵ ﻫﺎﯾﻢ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻪ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺷﻨﯿﺪﻥِ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯾﺖ ﻣﯽ ﻧﺸﯿﻨﺪ . . .

ﺩﺳـﺘﺎﻥِ ﺑﺰﺭﮒ ﻭ ﻗﻮﯼ ﺍﺕ ﻣـﺮﺍ ﯾﺎﺩ ﯾﮏ ﻭﺍﮊﻩ ﻣﯽ ﺍﻧﺪﺍﺯﺩ

ﻭ ﺁﻥ ﻫﻢ " ﺍﻣـﻨﯿﺖ " ﺍﺳﺖ . . .

ﺁﻏـﻮﺷﺖ ﻫﻤﭽﻮﻥ ﺩﺭﯾـﺎﯾﯽ ﭘـﺮ تلاطم ﺍﺳﺖ

ﻭ ﻣـﻦ

ﭼـﻘﺪﺭ ﻏـﺮﻕ ﺷﺪﻥ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺩﺭﯾـﺎ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ . . . !

ﺗــﻮ ﻓـﻘﻂ ﻣـﺮﺩِ ﻣﻦ ﺑـﻤﺎﻥ

ﻭ ﻣـﻦ

ﻫـﻢ ﻗـﻮﻝ ﻣﯿﺪﻫﻢ ﺗﺎ ﺍﺑـﺪ

ﺑـﺎﻧﻮﯼِ ﺗـﻤﺎﻡِ ﻟﺤﻈﺎﺗﺖ ﺑﺎﺷﻢ...


+مادوتا عجیب عاشق ِ همیم. :)

 خدا جونم مواظب من ُ " او " یِ دوس داشتنی ام باش.


نوشته شده در جمعه 27 تیر 1393 ساعت 01:33 ب.ظ توسط saniya jooon نظرات |

زَن که باشی
نمی توانی انکار کُنیـ تشنه یِ بویِ تن مَردت هستی

همیشه و هر لحظه
دست خودت نیستـ.. .

زَن که باشی
آفریده میشَوی برایِ عشق ورزیدن

برای نگاههایِ مهربانانه
برای بوسه هایِ آتشین

زَن که باشی
تمام تَنت طعمِ تلخ عطر گس مرد را می طلبد

زن که باشی
سرشاری از عاشقی هایِ ناتمام

پُر شده ای از زیبایی از هر زیبایی
زن که باشی اما

دست خودت نیست
اگر مردت طعمِ لبهایش طعم تو را بدهد

تمام هستی مردانه اش را با تمام وجودت دوست خواهی داشت
بی آنکه ذره ای کم بگذاری.

 زن که باشی ترس های کوچکی داری!!!!
از کوچه های بلند از غروب های خلوت از خیابان های بدو عابر میترسی!!


+ فروغ فرخزاد

+دوس دارم اینم بخونین.


نوشته شده در پنجشنبه 26 تیر 1393 ساعت 08:03 ق.ظ توسط saniya jooon نظرات |

همه چی خوب بود
همه چی زود زود میگذشتُ
تنها غمِ من غمِ این روز بود...


نوشته شده در دوشنبه 23 تیر 1393 ساعت 01:57 ب.ظ توسط saniya jooon نظرات |

رابطه ای کِ توش اعتماد نیس
مثِ ماشینیِ کِ توش بنزین نیس
تا هر وقت بخوای می تونی توش بمونی
ولی تو رو به جایی نمی رسونه !


نقاشی های رمانتیک و عاشقانه 2 نفره


+ اعتماد  ساختَنِش سالها طول میکشِ، تَخریبِش چند ثانیه و تَرمیمِش تا ابد.


نوشته شده در یکشنبه 22 تیر 1393 ساعت 07:47 ق.ظ توسط saniya jooon نظرات |


نوشته شده در شنبه 14 تیر 1393 ساعت 12:06 ق.ظ توسط saniya jooon نظرات |

"تمام بدبختی های آدم از همین جاست.
 وقتی که زیادی افسرده و دلتنگ است، حتی نمیتواند فکر بکند ."

+ "ناطور دشت": جی.دی.سلینجر

نوشته شده در جمعه 6 تیر 1393 ساعت 07:30 ب.ظ توسط saniya jooon نظرات |

یِه حرفایی هَم هست که نَه باید گفت و نَه باید نوشت...
باید گِّریست...


نوشته شده در جمعه 6 تیر 1393 ساعت 07:28 ب.ظ توسط saniya jooon نظرات |


نوشته شده در پنجشنبه 5 تیر 1393 ساعت 01:53 ق.ظ توسط saniya jooon نظرات |

امتحانام تموم شد.
روزِ آخرین تَحویلم هَم بالاخره فرا رسید ُ
با کُلی اِسترس و نگرانی، آلبوم ُ ماکتُ تونستم تمومش کنم.
هر چند یکی دوتا کارُ اون وَسط بیخیال شدم.
ساعت 11 تحویل داشتمُ استاد اومد گُف بِرین ساعت 2 بیاین کاراتونُ بِبَرین.
منم از خدا خواسته زنگیدم به آقاییمون که بیاد بریم دَدَر دودور.
اسماعیل باموتور اومد دنبالم یکم رفتیم دور دور ُ کُلی حرفیدیمُ خندیدیم.
بعدشم رفتیم یه ساندویجی که همیشه میریمُ یه ساندویج اوشمزه خوردیم.
ساعت 2 منو رِسوند دانشگا، قرار شد یِ سَر بره خونه ُ زودی بیاد پیشم دوباره،
ولی مامی نگهش داشته بودُ نشد بیاد .
گف ساعت ی رب به 4 میشه بیاد منم تا اون موقع بیرون وِل میچَرخیدم
تا کِ بالاخره اومد ُمنو رسوند خونمون و با دوتا بوس خدافظی کردیم.
:|

نوشته شده در چهارشنبه 4 تیر 1393 ساعت 11:16 ق.ظ توسط saniya jooon نظرات |

فردا تحویلِ درسِ تمرین معماریمه، 
هنو نه پروژه ام کامِلِ نه ماکتُ شرو کردم . :|
اصن هیچی.
نَ کِ دست رو دست گذاشته باشمُ فقط غُصه بخورم آآآ، نه.
دوسه شبه مثِ آدم نخوابیدم.
این روزای آخری ام که میرفتم پیش اسماعیل همشُ خوابالو بودمُ کسل.
فردا هم روز آخریِ که میشه همو ببینیم چون امتحانام تموم میشه.
از اونجایی که خیلی خوش شانس تشریف داریم
واس اسماعیل یه کار پیش اومده که نمیشه صب همو ببینیم
و بعدش هم معلوم نی که بشه یا نه.


+
فقط اومده بودم یکم غُــر بزنم خالی شم. :دی
+دلم واس اینجا تنگولیده خُـــــداتا.


نوشته شده در دوشنبه 2 تیر 1393 ساعت 04:23 ب.ظ توسط saniya jooon نظرات |

عشق ینی:
رو موتور مُحکم بغلش کنیُ یواشکی پشت گَردَنِشُ ببوسی. :)

عشق ینی:
تو این آفتاب، سَرِ ظُهر 2 ساعت با موتور بِگَرده دنبال یِ جا که بریم پیتزا بخوریم، فقط هَم چون من دلم میخواد.


عشق ینی:
شَبایی که فقط با بوسه های تو خوابم میبره.

عشق ینی:
تا یِ جا میخواد بره که شاید گوشیش آنتن نده، سریع قَبلِش بهم میگه که نگرانش نشم.



نوشته شده در شنبه 10 خرداد 1393 ساعت 01:39 ق.ظ توسط saniya jooon نظرات |

عشقم اِنقد دِلش واسم تَنگولیده بود، از سَرِکار جیم کرده بود که منو ببینه. :||



+
اگه بگم چقد عاشقِتَم بازم نتونستم اندازشُ بگم
  یَنی انقد زیاد.






نوشته شده در پنجشنبه 1 خرداد 1393 ساعت 02:31 ب.ظ توسط saniya jooon نظرات |

  دوسِت دارم. این روزا کِ خسته از سرِکارِت میای منو میبینی واسم خیلی با ارزشـِـ.
    مِیسی کِ اِنقد دوسَم داری.

ひげ男爵(笑) のデコメ絵文字 هه. مَن فقط به عشقِ اینکه تو هَستی از سرِکار برمیگردم.
     اونجاهَم همش به فِکرِ تُ اَم.


+
امروز دوتایی رفتیم سینما این ُ نصفه دیدیم . :)


نوشته شده در چهارشنبه 31 اردیبهشت 1393 ساعت 02:26 ق.ظ توسط saniya jooon نظرات |

میخواهم دَم گوشت چیزی بگویم خدا...
این یک اعتراف است!!
من بی او
دَوام نمی آورم حتی یک روز...


+
اسماعیلم بالاخره سربازیش تمومید.
表現 のデコメ絵文字
نوشته شده در شنبه 27 اردیبهشت 1393 ساعت 11:11 ب.ظ توسط saniya jooon نظرات |

Design By : Pars Skin